امیر توانا املشی - رشت
رج به رج موی تو را بر دار قالی می کشند
یا که بر بوم از تو تصویری خیالی می کشند
با کمی خرما و مشتی خاک و چندین خوشه عشق
بر تنت پیراهنی از نخل و شالی می کشند
هر طرف ارباب ها محض تصاحب کردنت
نقشه ای از جنگ های احتمالی می کشند
ای بهار رهگذر ! با رفتنت نقاش ها
سرنوشت باغ مان را خشکسالی می کشند
بعد از آن دیگر به جای شمع دانی های سرخ
در کنار پنجره گلدان خالی می کشند
امیر توانا املشی - رشت

چشم هایش شراب سیاهی ، درتن زخمی ساغرت بود
شعر بی واژه ی اشک هایش، بهترین صفحه ی دفترت بود
شانه از او پریشانی از تو ، مُهر از او وَ پیشانی از تو
گرچه خود خسته ی راه اما ، وقت پرواز ، بال و پرت بود
منتظر شد در آدینه هایت ، پیرتر شد در آیینه هایت
چون کلیدی به گنجینه هایت، چون نگینی به انگشترت بود
موجی از عشق بودی و حل کرد در خودش شور دریایی ات را
گاه باتو به "والفجر" آمد، گاه در "فکّه" همسنگرت بود
می دویدند یک دسته جاشو ، سوی"کارون" پیراهن او
او که آرامش روی ماهش ، شب به شب قرص خواب آورت بود
پرکشیدی و افتاد در تب ، اشک بر دیده و ذکر بر لب
با دعایش نه هر روز و هر شب ، تا دم مرگ پشت سرت بود
گوشه ی چادری در حریق جنگ های وطن سوخت اما ،
راز در سینه ی شعله هایش ، آتش زیر خاکسترت بود
امیرتوانااملشی
رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود
باده خوب است به اندازه مهیا بشود
داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض
گفته ام تا همه جا هلهله برپا بشود
شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند
دامنت را بتکان قافیه پیدا بشود
روسری سر کن و نگذار میان من و باد
سر آشفتگی موی تو دعوا بشود
هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر
راز سکر آور چشمان تو افشا بشود
بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد
قدر یک ثانیه آغوشت اگر وا بشود
حیف ! یک کوه مذابی و کماکان باید
عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود
امیرتوانا - رشت
دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟!
من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!
آینه در آینه ، امشب که مبهوت تو ام
ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟
گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری
آه!... عادت کرده ای من را برنجانی چرا ؟
بی تو هی دور و برم ساز مخالف می زنند
مثل هر روزت ، قناری جان ! نمی خوانی چرا؟
با وجود سرگرانی های مردم می زنی،
بر بساط عاشقیمان چوب ارزانی چرا؟
جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک
در دل شومینه میخواهی بسوزانی چرا ؟
آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،
مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!
در کنار من ولی همواره فکرِ رفتنی
تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟
امیر توانا - رشت
خلاصه بعد مدت ها فکر کردن و شاعرانگی به خرج دادن کار فاطمی امسالم هم نوشتم و همه چی داشت خوب پیش می رفت تا شب که با بچه های هیئت رفتیم مسجد قدس، مراسم فاطمیه . با کلی ذوق و شوق کارم و خوندم و غافل از این که قراره آرش پور علیزاده سالها پیش به زیبایی گفته باشه :
«مغز ما را پیاده ... اما نه ، تو که پای سفر نداری که»
انگار آب یخ رو سرم ریخته باشن. گفتم کارو شهید میکنم ولی بنظرم رسید که صاحب اثر یه کرمی کرده برای سراییدن کار و این قدر برام مهمه این موضوع که طعنه و کنایه های دوستان رو هم به جان خواهم خرید . و اما کار :
شوق پرواز در سرش اما ، با خودش بال و پر ندارد که
خواست کفشی بپوشد و برود ، دید پای سفر ندارد که
پدرم مرد سالها جنگ است ، جنگ هایی بخاطر وطنش
ولی اکنون بجز تو در این شهر ، کسی از ما خبر ندارد که
باز هم دیشب از تو می گفت و ، موج در موج غرق یادت بود
در محاق تو دیگر این دریا ، دلبری در نظر ندارد که
به هوای تو بر زمین افتاد ، شیشه ی بغض چند ساله شکست
با همان اشک و آه ثابت کرد ، عشق ، اما ... اگر ... ندارد که
گفتم این قدر بی قرار نباش ، روی سجاده عطر یاس نپاش
گفتم و گفتم و نفهمیدم ، حرفهایم اثر ندارد که
باز با رمز سرخ یا زهرا (س) ، گفت : « باید به دادشان برسیم
مرد های مدینه در خوابند ... کوچه ای رهگذر ندارد که
نخی از چادرش توانسته ، خانه ی کفر را بلرزاند
گریه کن تا شفاعتت بکند ، امتحانش ضرر ندارد که »
***
به خیال تو پر کشیدم و بعد ، آمدم که دخیل در بشوم
تا رسیدم به کوچه تان دیدم ، آه !... این خانه در ندارد که
دست هایم نمی رسد به نخیل ، گله ها را نوشته ام ، اما
شهر ما شهر کفتر چاهی ست ، کفتر نامه بر ندارد که
پدرم روی تخت خوابیده ، دائما رو به قبله می گوید :
چه طور است یک روز را بگذاریم برای شلوغ بازی ِ پسر ها و دختر ها . برای جیغ و هوار کشیدن ، داد زدن ، غیه کشیدن . با زنگوله ها جرینگ جرینگ کردن ، با زنگ ها زینگ و زونگ کردن . عطسه کردن و سکسکه کردن ، سوت زدن و از خنده روده بر شدن . با بوقها بوق زدن ، به قوطی خالی ها لگد زدن . با قاشق رو قابلمه کوبیدن . آواز خواندن و چه چه زدن . ماغ کشیدن و وزوز کردن . شیپور کشیدن و روی طبل کوبیدن . پنجره ها را با تلق و تلوق باز کردن ، در ها را با درق و دروق بستن . با شن کش رو کف اتاق کشیدن . بامته ، مته کردن و با چکش میخ کوبیدن . شلنگ آب را رو سطل آشغال گرفتن. یوهووووووو کشیدن و هورررررا کشیدن و سوت بلبلی زدن . صدای ضبت را تا آخر بلند کردن . توپ را این ور و آن ور کردن و زمین زدن . از دیوار با اسکیت بالا رفتن . با سر و صدا غذا خوردن و هورت کشیدن . هی لمباندن و ملچ ملوچ راه انداختن ، سکسکه کردن و آروغ زدن . مشکلی نیست اصلا و ابدا به شرط این که همه ی این کار ها را یک روز در سال بکنید و بعد از آن بقیه ی سال را آرام بگیرید سر جایتان . ( شل سیلور استاین ، سقوط به بالا )
آخ! چقدر دلم برای خودم تنگ شده . برای آن امیر سابق . همان جوجه شاعری که خیلی ها آدم حسابش نمی کردند . عددی نبود و کسی انتظاری از او نداشت . دلم برای همه چیز تنگ شده . برای دوستان قدیمی برای ... حتی دلم برای زبان محاوره ام هم تنگ شده ........
این روزا حسابی هوس گذشته ها رو کردم . هوس اون موقعی که نمی دونسم به اونی که من مینویسم میگن شعر . به نوشته هایی که خودمم امروز بعد از خوندنشون خندم میگیره . دلم برای اون روزی تنگ شده که با سن کمم توی حرم نبوی می نوشتم :
اینجا مدینه است / شهر ستاره ها /آنجا که نیمه اند /ماه مناره ها /خورشید از دل /این خاک می دمد /هر جا خدای من/بوی تو می دهد /بر خاک خشک و سرد /اینجا کبوتران /گلبوته می کشند /با رد پایشان /اینجا مدینه است /شهر غم و دعا /در گوشه گوشه اش /فریاد بی صدا
دلم برای کودکی هام ، لباس های خاکیم ، ماشین پلیسام ، تفنگام ، دفتر نقاشیهام ، کانون که تمام زندگیمو مدیونشم ، شعر خوانی هام ، اردو رفتن ها و بزن و بکوب های پسرونه ، ..... تنگ شده .
احساس میکنم که دوس دارم یه آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . . . . ِ بلند بکشم اما نمی تونم . رفته رفته دارم غرق میشم تو دریایی که خودمم نمی دونم چه جوری سر از اون در آوردم . دریایی دورنگ ، دو رو ، پر از حرف و حدیث و دروغ ...
باید برای این که دل کسی و درد نیارم وانمود کنم که زخم زبون هاشونو نمی فهمم . اره من هیچی نمی فهمم ولی اینو خوب می دونم که رشت یه روزی به یه جایی می رسه که دیگه ...... حالا ببینید من کی گفتم
ولی باید خوشحال بود بخاطر کسایی که با بودنشون به آینده میشه امید داشت . به کسایی که واقعا دلشون برای شعر میتپه . رضا نیکوکار ، نیما فرقه ، آرش فرزام صفت ، جواد منفرد ،ارش علیزاده و . . . .
زیادی غر غر کردم ............یه غزل از من رو پیشکش میکنم به همه و لطفا نظراتونو دریغ نکنید :
مجنونم و خو کرده به هرگز نرسیدن
با این همه سخت است دل از چون تو بریدن
از تو فقط آزردن و هی کوزه شکستن
از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن
دل کفتر ماتم زده ای بود که با عشق
کارش شده بی واهمه از بام پریدن
چون سرخ ترین سیب در آغوش درختی ،
سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن
آن گونه دچارت شده یوسُف که خودش هم
افتاده به عاشق شدن وجامه دریدن
اعجاز تو مغرورترین ساحره ها را
وادارنموده ست به انگشت گزیدن
تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را
واداشته ای باد صبا را به وزیدن
با چادر گلدار پریشان شده در باد
خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن
امیر توانا - رشت
ای در رهای گیسوانت ، باد ، درمانده!
در بیستونِ سینه ات ، فریاد درمانده!
سرّی درون خاندانت هست بی تردید
هر کس به فکر وصفتان افتاد ، درمانده
ای وسعت هر قطره از خون تو عالمگیر!
همواره همچون ماه مجنون تو عالمگیر!
در انتظارت کودکان تشنه ، بی تابند
این طفل ها دیگر غمت را بر نمی تابند
این تشنه بودن ها جزای بی گناهی نیست
پاسخ به مهمان بودن آخر بی پناهی نیست
تنها ، به دور از خیمه، قدری در میان بگذار
حرف دلت را با فرات اکنون که چاهی نیست
خود با لبانی تشنه مشکت را به دندان گیر
دیگرنمی بینی ولی تا خیمه راهی نیست
در طالعت افتاده هفتاد و دو غم انگار
اما نمی افتد به ابروی تو خم ،انگار
بین فرات و خیمه ها ، سعی تو با مشکت ،
یاد صفا و مروه می اندازدم انگار
از اسب می افتی، زمین از اصل می افتد
یک کهکشان بعد از تو می ریزد بهم انگار
خورشید هم گاهی بدون وقفه می بارد
تا اینکه سر بر شانه های ماه بگذارد
بی شک خدا ی کربلا هم خوب می دانست
باید علم را تا ابد ، دست که بسپارد
دست تو آغاز تمام غصه خوردن هاست
این دستها انگیزه ی از گریه مردن هاست
یک عالم از دست تو روزی آب خواهد خورد
مشک تو روزی کوفه را در آب خواهد برد
امیر توانا - رشت
.: Weblog Themes By Pichak :.

