X
تبلیغات
تاريخ : چهارشنبه 1392/10/25 | 20:43 | نویسنده : امیر توانااملشی

دلخوشی را آرزو می کردم اما داغ را نه

عشق را می خواستم اما غم عشاق را نه

اینکه غم مهمان خوبی نیست را فهمیده بودم

اینکه تا آمد به قلبت می کند اتراق را نه

چون درختی پیر در این روزهای آخر ای باد!

طاقت زخم تبر را دارم و شلاق را نه

آه من او را نمی گیرد كه من چون باغبانی

حاضرم خود را بسوزانم در آتش باغ را نه

زندگی بی شک دبیر سخت گیری بود اما

من فقط حق خودم را خواستم ارفاق را . . .

امیر توانا املشی



تاريخ : جمعه 1392/07/12 | 17:13 | نویسنده : امیر توانااملشی
پیشکش به امام جواد (ع) . . . 


که دیده چهره ی طفلی به خانه نور بریزد ؟
به دیده نور ببخشد ، به سینه شور بریزد ؟
سپرده اند به دستش دو کهکشان و  قرار است
شراره های خودش را  به چشم کور بریزد
که دیده کوکبی از نسل آفتاب خراسان
به روی دامن شب شادی و سرور بریزد ؟
کسی که توطئه ها را به یک اشاره به هم زد 
که اشک شیعه در اینباره با غرور بریزد
 سپیده ای شد و با یک نظر شبانه توانست
هر آنچه جای خدا را گرفته دور بریزد
. . .
کجاست آنکه بماند به راه مرکب مامون؟
شود به دست کریمانه اش زمانه دگرگون 
. . .
به صفحه صفحه ی تاریخ کرده اند روایت 
که دشمنش هم از او دیده است جود و کرامت
هزار مرتبه از ماه سر تر است دلی که
 برآن چو آینه تابانده اند نور هدایت
چگونه راه بیابد به آن سیاهی شیطان
اگر که خانه منور شود به ذکر و عبادت ؟
 چه دیده است از او خالق زمین و زمان که
رسانده کودک نه ساله را به شان امامت ؟
در این زمانه  کبوتر که دیده است که بی پر ،
به پلک هم زدنی پر کشد برای زیارت ؟
کمی به کعبه رود گوشه ای نماز گزارد
کمی به طوس بیاید برای عرض ارادت
. . .
(از این به بعد مضامین شعر با خود راوی
سروده است غزل های بعد را خود راوی)
. . .
نشسته معتصم و رو به قبله جام گرفته
چقدر دور و برش رنگ و روی شام گرفته
نگاه خیره ی بغداد در نگاه امام است
 دلش خوش است که از حیدر انتقام گرفته
ولی به اذن خدا ، در میان زخم زبان ها
دلی شکسته غریبانه التیام گرفته
دلی به وسعت دریا که بین آن همه غوغا
برای خلوتی از مسجد الحرام  ، گرفته
مشخص است که از بی شمار آیه ی قرآن
برای گفتن یک حرف ساده وام گرفته
برای وصف سخن های او خوش است بگویم
چو دانه دانه ی تسبیح ، انسجام گرفته
. . .
کسی که آب وضویش نجات بخش ِحیات است
 گلی که عطر پراکنده اش مفرح ذات است
. . .
به بام بر شد و هفت آسمان نشست کنارش
کبوتران به شمیمی شدند دلبر و یارش  
اگر شرابی از آن لب به جام میکده می ریخت
هزار پیر و جوان می شدند باده گسارش
خدا کند که بپیچد اذان دیگری از او
میان باغ بروید گل همیشه بهارش
شراره بود اگر ، باد هرزه کرد خموشش
پرنده بود اگر ، دست کینه کرد شکارش
من آن کلاغ سیه روی قصه های قدیمم
که بی خبر شده از آسمان شهر و دیارش
شبیه زائر مشهد شدم که در همه عالم
دلم خوش است به آن گنبد تمام عیارش
به آن حریم امیدی که باز در شب جمعه
چه عطر نرگس و یاسی گرفته گوشه کنارش !
خدا کند که پناهم دهد به کنج رواقی 
دلی شکسته مزین شود به نقش و نگارش
. . .
همان که در دل ظلمت رسیده است به دادم
کسی که  گوشه ی صحنش رسیده ام به مرادم



تاريخ : پنجشنبه 1392/01/22 | 5:14 | نویسنده : امیر توانااملشی


خواهرم ذره ذره می سوزد ، زیر پاشویه ها و تب برها
عشق با پای خسته ی پدرم ، می دود پا به پای دکترها

باغبانان پیر با افسوس ، از میان خرابه و آوار
یاس های معطر خود را می کشانند سوی چادرها

"مرد هم گریه می کند وقتی" ، خبری در غبار شب نرسد
و بداند که چند روزی هست دلبرش مانده زیر آجرها

مثل یک برگ در دل پاییز ، مثل یک بغض که ترک خورده ،
شهر می ترسد از وزیدن باد ، شهر می ترسد از تلنگرها

باز هم فیلم های در اکران ، باز پرونده های در جریان
عده ای مست حرف های دروغ ، عده ای دلخوش تظاهرها

کاش دنیا ببیند و این قدر ، تیشه اش را به ریشه مان نزند
ما که بر گرده هایمان خورده ست ، زخم سر نیزه ی تمسخرها

مادری غصه دار تر از قبل ، خیره بر قاب عکس می گوید:
در پس هر جدا شدن وصلی ست ، گرچه دورست از تصورها

امیر توانا - رشت 



تاريخ : یکشنبه 1391/12/27 | 3:16 | نویسنده : امیر توانااملشی

رج به رج موی تو را بر دار قالی می کشند
یا که بر بوم از تو تصویری خیالی می کشند

با کمی خرما و مشتی خاک و چندین خوشه عشق
بر تنت پیراهنی از نخل و شالی می کشند

هر طرف ارباب ها محض تصاحب کردنت
نقشه ای از جنگ های احتمالی می کشند

ای بهار رهگذر ! با رفتنت نقاش ها
سرنوشت باغ مان را خشکسالی می کشند

بعد از آن دیگر به جای شمع دانی های سرخ
 در کنار پنجره گلدان خالی می کشند 

...

بال در می آورم تا سر بکوبانم به طاق
هر کجا یک جفت ابروی هلالی می کشند

امیر توانا املشی - رشت 




تاريخ : چهارشنبه 1391/10/13 | 22:45 | نویسنده : امیر توانااملشی


چشم هایش شراب سیاهی ، برتن زخمی ساغرت بود

شعر بی واژه ی اشک هایش، بهترین صفحه ی دفترت بود

شانه از او پریشانی از تو ، مُهر از او وَ پیشانی از تو

گرچه خود خسته ی راه اما ، وقت پرواز ، بال و پرت  بود

منتظر شد در آدینه هایت ، پیرتر شد در آیینه هایت

چون کلیدی به گنجینه هایت، چون نگینی به انگشترت بود

موجی از عشق بودی و حل کرد در خودش شور دریایی ات را

گاه باتو  به "والفجر" آمد، گاه در "فکّه" همسنگرت بود

می دویدند یک دسته جاشو ، سوی"کارون" پیراهن او

او که آرامش روی ماهش ، شب به شب قرص خواب آورت بود

پرکشیدی و  افتاد در تب ، اشک بر دیده و  ذکر بر لب

با دعایش نه هر روز و هر شب ، تا دم  مرگ پشت سرت بود

گوشه ی چادری در حریق  جنگ های وطن  سوخت اما  ،

راز در سینه ی  شعله هایش ، آتش زیر خاکسترت بود

امیرتوانااملشی



تاريخ : سه شنبه 1391/03/30 | 12:17 | نویسنده : امیر توانااملشی

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

باده خوب است به اندازه مهیا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همه جا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی موی تو دعوا بشود

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمان تو افشا بشود

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگر وا بشود

حیف ! یک کوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود

امیرتوانا - رشت



تاريخ : سه شنبه 1391/02/26 | 1:22 | نویسنده : امیر توانااملشی



دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟!

من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!

آینه در آینه ، امشب که مبهوت تو ام

ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟

گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری

آه!... عادت کرده ای من را برنجانی چرا ؟

بی تو هی دور و برم ساز مخالف می زنند

مثل هر روزت ، قناری جان !  نمی خوانی  چرا؟

 با وجود سرگرانی های مردم می زنی،

بر بساط عاشقیمان چوب ارزانی چرا؟

جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک

در دل شومینه میخواهی بسوزانی چرا ؟

آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،

مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!

در کنار من ولی همواره فکرِ رفتنی

تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟

امیر توانا - رشت



تاريخ : دوشنبه 1391/02/04 | 10:58 | نویسنده : امیر توانااملشی
این روز ها حسابی دلم گرفته. نمی دونم چه حکمتیه .اون قدر خسته ام که دلم می خواد فقط بشینم یه گوشه و غزل غزل گریه بنویسم .

خلاصه بعد مدت ها فکر کردن و شاعرانگی به خرج دادن کار فاطمی امسالم هم نوشتم و همه چی داشت خوب پیش می رفت تا شب که با بچه های هیئت رفتیم مسجد قدس، مراسم  فاطمیه . با کلی ذوق و شوق کارم و خوندم و غافل از این که قراره آرش پور علیزاده سالها پیش به زیبایی گفته باشه :

«مغز ما را پیاده ... اما نه ، تو که پای سفر نداری که»

انگار آب یخ رو سرم ریخته باشن. گفتم کارو شهید میکنم ولی بنظرم رسید که صاحب اثر یه کرمی کرده برای سراییدن کار و این قدر برام مهمه این موضوع که طعنه و کنایه های دوستان رو هم به جان خواهم خرید .  و اما کار :

 

شوق پرواز در سرش اما ، با خودش بال و پر ندارد که

خواست کفشی بپوشد و برود ، دید پای سفر ندارد که

پدرم مرد سالها جنگ است ، جنگ هایی بخاطر وطنش

ولی اکنون بجز تو در این شهر ، کسی از ما خبر ندارد که

باز هم دیشب از تو می گفت و ، موج در موج غرق یادت بود

در محاق تو دیگر این دریا ، دلبری در نظر ندارد که

به هوای تو بر زمین افتاد ، شیشه ی بغض چند ساله شکست

با همان اشک و آه ثابت کرد ، عشق ، اما ... اگر ... ندارد که

گفتم این قدر بی قرار نباش ، روی سجاده عطر یاس نپاش

گفتم و گفتم و نفهمیدم ، حرفهایم اثر ندارد که

باز با رمز سرخ یا زهرا (س) ، گفت : « باید به دادشان برسیم

مرد های مدینه در خوابند ... کوچه ای رهگذر ندارد که 

نخی از چادرش توانسته ، خانه ی کفر را بلرزاند

گریه کن  تا شفاعتت بکند ، امتحانش ضرر ندارد که »

***   

به خیال تو پر کشیدم و بعد ، آمدم که دخیل در بشوم

تا رسیدم به کوچه تان دیدم ، آه !... این خانه در ندارد که

دست هایم نمی رسد به نخیل  ، گله ها را نوشته ام ، اما

شهر ما شهر کفتر چاهی ست ، کفتر نامه بر ندارد که

پدرم روی تخت خوابیده ، دائما رو به قبله می گوید :

شیعه مدیون خطبه های شماست ، یک علی بیشتر ندارد که


  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ